برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برگهای پاییزی زردو طلایی شدن، حالا یکی یکی دارن از درخت ها میریزن، من انقدر دوسشون دارم که هرروز صبح موقع رفتنم خم میشم و یک برگ افتادشو برمیدارم، انقد خوشکلن که بعضی وقتا حتی دلم نمیاد تو جیبم بزارم، دلم میخاست همیشه بتونم همین جوری نگهشون دارم، وقتی خشک میشن زود میشکنن و این ناراحت کننده است.
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی

با دیدن واکنش:
"واکنش انجام نمیشود" → Na2O + C
این جمله عاشقانه اما بیمخاطب رو ساختم:
دوستت دارم، همچون سدیمی که اکسیژنش را به هیچ کربنی نمیدهد ![]()
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
باید راهی یافت برای اینکه صبحها با امید چشم بگشایی و شبها با آرامش خیال بخوابی.
اینطور نمیشود، نمیشود که فقط زندگی را گذراند؛
نمیشود که تمام شدن فصلی و رسیدن فصل جدید را فقط گرما و خنکای هوا یادت بیاورد؛
نمیشود تا نوک دماغت یخ نکرده حواست به رسیدن پاییز نباشد؛
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی